یاد شهید سیدحسن نصرالله در واگویههای حسرت و دلتنگی
- 06 مهر 1405 – 11:51
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
در دومین سالگرد شهادت رهبر حزبالله لبنان، دلتنگیها اوج گرفته و جای خالی او در لبنان پرآشوب احساس میشود.
فرهنگی
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله؛ رهبر و دبیرکل حزبالله لبنان، بسیاری در جهانِ اسلام دست به قلم شدند تا روایت دلتنگی خود را از فراق سیدمقاومت و عزتی که او به حزبالله و ملت لبنان و مسلمانان بخشید، بازگو کنند. برخی روایت خود را در خبرگزاریها و روزنامهها و بسیاری هم آن را در صفحات و حسابهای شخصی خود روایت کردند:
سید حسن نصرالله؛ از عشق عجیب به مُعَمَّمشدن تا شهادت در راه قدس
دلتنگت هستم سید…
دکتر طارق خوری؛ نماینده سابق مجلس اردن در صفحه شخصی خود از بیتابیاش در فراق شهید مقاومت اینگونه نوشت: در چنین روزی سیدحسن نصرالله به شهادت رسید، و از آن روز، غیابی هست که به آن خو نگرفتهام، و خلأیی که هیچکس پرش نکرده است.
دلتنگت هستم، سید. دلتنگِ حضورت، دلتنگِ صدایت، دلتنگِ آن لحظهای که بر صفحهنمایش نمایان میشدی و از ثباتت چیزی، از یقینت چیزی، و از روحیهات آنقدر به ما میبخشیدی که احساس کنیم در این امت هنوز کسی برپاست.
و دلتنگِ پدرم نیز هستم. پیش از هر سخنرانیِ تو با من تماس میگرفت تا از دستم نرود: «طارق، سید میآید». پس هرچه در دست داشتم رها میکردم و منتظر میماندم. پدرم رفت، سپس تو رفتی، و دو صدا در درونم باقی ماند: صدایِ پدرم که مرا فرامیخواند تا تو را بشنوم، و صدایِ تو که آن احساسی را به من میبخشید که امروز جز با یک کلمه نمیتوانم توصیفش کنم: عزت.
برایِ تو گریه میکنم، سید، و برایِ کسِ دیگری گریه نمیکنم.
از ذهنم نمیروی، نه شب و نه روز. در درونم زندگی میکنی، همانگونه که پیشِ چشمم حاضر بودی. دلتنگت میشوم، دلتنگت هستم، دلتنگِ صدایت و انگشتِ برافراشتهات و لبخندت و سخنانت که سرمان را بالا میگرفت و میگفتیم که تنها نیستیم.
چقدر آرزو داشتم بارِ دیگر پدرم را بشنوم که به من میگوید: «طارق، سید میآید».
و چقدر آرزو داشتم که تو بیایی!
سلام بر تو، سید، در این سالگرد و در هر روز. برخی غیابها مرگاند، و برخی غیابها حضوری بیپایان…

ما بازتاب چهرهمان را در عینک سید دیدیم
فواد بزی در الاخبار از گذشتههای دور و زمانی نوشت که جوانان تازه به سیدحسن نصرالله اقبال پیدا کرده بودند؛ سیدحسنی که خیلی متفاوت بود:
در حومه جنوبی بیروت، جوانانی که سیدشهید حسن نصرالله را میشناختند، مستقیم و نه از پشت صفحهنمایش، به چشمانش نگاه کردند، در راهپیماییها کنارش گام برداشتند، و زیر منبرش در زمین ورزشی الرایه مشتهایشان را بالا بردند، پیش از آنکه خاک سرخ آن به مجتمعی مسکونی بلند بدل شود.
دوران پیش از جنگ تیرماه 2006 [ژوئیه] شباهتی به آنچه پس از آن آمد، ندارد؛ بیست سال پیش، سید با آسودگیِ نسبی در حومه گشت میزد، مسجد القائم را افتتاح میکرد، یا در مراسم فارغالتحصیلیِ دانشجویان در مجتمع سیدالشهداء حضور مییافت، و شخصاً با صدها فارغالتحصیل دست میداد.
اینان جوانانی از نسلِ اواخرِ دههٔ هشتاد و اوایلِ دههٔ نودِ میلادیاند؛ زندههایشان امروز به چهلسالگی رسیدهاند، و از کسانیاند که دورانِ اوجگیریِ حزب پس از آزادسازیِ سالِ 2000 را از نزدیک دیدند، و شماری از آنان در جنگِ 2006 جنگیدند؛ پس شاهدِ ساختهشدن و ویرانشدنِ ضاحیه بودند، سپس بازسازیِ دوبارهاش، پیش از آنکه دشمن بازگردد و بخشهایی از آن را در جنگهایِ اخیر ویران کند. این نسل سید را از نزدیک شناخت، پیش از آنکه حضورِ عمومیِ سید به «خبرِ فوری» بر صفحهنمایشها بدل شود؛ پس میکوشیدند به منبرش و محلِ حضورش در هر فعالیتی که حزبالله برگزار میکرد و سید در آن حاضر بود، نزدیک شوند. آنان صاحبانِ مشتهایِ برافراشته و فریادهایِ بلند در میانِ ساختمانهایِ حومهٔ جنوبی بودند، با شعارِ «لبیک یا نصرالله»، و آخرین کسانی بودند که در تظاهراتِ خودجوش از دانشگاهها و دبیرستانها بیرون میآمدند و مردم را پشتِ سرِ خود میکشاندند.
برایِ آنان، عاشورا فصلِ نزدیکشدن به سید تا آخرین حدِّ ممکن بود. در آن روزها، تدابیرِ امنیتی در پایینترین سطحِ خود بود، در مقایسه با آنچه در روزهایِ بعد آمد، آنگاه که سید بهکلی ناپدید شد و دیگر جز «از پشتِ صفحهنمایش» حاضر نمیشد. سید تمامیِ مجلسِ عاشورایی را حاضر میشد و با پایانِ سخنرانیاش یا اتمامِ قرائتِ مجلسِ عزا کنار نمیکشید، بلکه احیا را تا حلقههایِ سینهزنی ادامه میداد؛ در آن هنگام، مجتمع تقریبا از مردم خالی میشد، و تنها همراهانِ سید که مربعی دورش میساختند، باقی میماندند، امری که به جوانان امکان میداد به «حلقهٔ تنگ» پیرامونِ سید نزدیک شوند.
این نسل بسیار به سید نزدیک شد، تا آنجا که این جوانان مستقیم به چشمانِ سید مینگریستند و بازتابِ تصویرِ خود را بر عینکش میدیدند.
برایِ آنان، این واقعیت با گذرِ روزها به خیال بدل شد، اما با دلبستگیِ بیشتری به سید، و به آنچه سید نمایندگیاش میکرد، همراه شد. این احساس جوانان را در روزِ دهمِ محرم به این وامیداشت که بکوشند از هر آنچه حزب میکوشید در راهپیمایی سامان دهد فراتر روند؛ چراکه با نیرنگ از موانع میگذشتند، و بهانه میآوردند که از ساکنانِ ساختمانهایِ پیرامونِ زمینِ ورزشیاند تا اجازهٔ رسیدن به خاکِ سرخِ زمین را بیابند و منتظرِ سید حسن بمانند تا بارِ دیگر در چشمانش خیره شوند و پیشاپیشِ سخنانش، که در دهمِ هر محرمی که حضور مییافت میگفت، باشند؛ گویی او تمامِ جامعه را برایِ موقعیتی مشابهِ موقعیتِ کربلا آماده میکرد، آنجا که تمامِ شر برایِ محاصره و رویاروییِ با تمامِ خیر گرد آمد.
در آن روزها و شبها در ضاحیه، سید مردم را میانِ دو حد مخیر میکرد: «میانِ آقایی و ذلت»، و آشکارا میگفت که میتوانیم برویم و «شب را شتر خود سازیم». این جوانان این سخن را بهخوبی در دل گرفتند، و در لحظهٔ حقیقتی که سید در آن غایب شد، از ترکِ اردوگاه سر باز زدند، و برخیشان به روستایشان در جنوب رفتند، به خانوادهشان خبر دادند که «بازگشت بعید است، و اگر روستا سقوط کرد، بدانید که شهید شدهام»، پس جانش را از دست داد؛ و برخیشان با علم و یقین منتظرند که ندایِ «لبیک یا حسین» که پشتِ سرِ سید حسن سر میدادند، برایِ پرکردنِ هوا با فریاد نبود، بلکه با مرگِ عزیزتر از زندگیِ خفتبار برابر بود.

انتقام ما یک ماموریت جامع و یکپارچه خواهد بود
ابراهیم الامین؛ سردبیر روزنامه الاخبار نزدیک به حزبالله هم از انتقام نوشت؛ اینکه انتقام شهید سیدحسن نصرالله چگونه باید رقم بخورد: دو سال از شهادت سیدحسن گذشته است و مردم به این سادگی از شوک آن بیرون نخواهند آمد. اما مسأله صرفا به خستگی ناشی از احساس فقدان محدود نمیشود؛ زیرا مردم مقاومت به فقدان عادت کردهاند و در ذهن و قلب خود داستانهایی دارند که فقدان را به نعمت تبدیل میکند، نه به مصیبت؛ تواناییای که مؤمنان به دلیل برخورداری از آن شایسته غبطهاند.
اما نکته مهمی که باید مورد توجه قرار گیرد و دشمن نیز بهطور طبیعی میداند که امروز وجود دارد، مسأله انتقام و خونخواهی است. اگر هدف جنگی که در همه جبههها جریان دارد، جلوگیری از استراحت طرف مقابل و فرصت ندادن به او برای نفسگرفتن و اندیشیدن به آینده باشد، «اسرائیل» کاملا آگاه است که جنگ پایان نیافته و پایان نخواهد یافت.
درسهایی که پس از طوفانالاقصی به دست آمده، به سادگی به ما میگویند که با دشمنی مواجهیم که نمیتوان با او زندگی کرد. همچنین این باور در میان رهبران و بدنه اجتماعی آن وجود دارد که این موجودیت نمیتواند در اینجا باقی بماند؛ نه بهعنوان یک موجودیت سیاسی، نه با ساختارهای نهادی و حتی نه در سطح جامعه.
مهمترین چیزی که باید بدانیم این است که ایده انتقام، یک اقدام صرفا خونخواهانه به شیوه قبایل نیست؛ بلکه مأموریتی جامع و یکپارچه است که در آن، اعتقاد کامل به عادلانه بودن این اقدام وجود دارد و اصرار بر تحقق آن با بهترین نتایج نیز وجود دارد؛ اما در عین حال، به تدبیر و مکر نیاز دارد؛ تدبیری که مکر بنیاسرائیل در برابر آن ناچیز است.
مهمتر از همه اینکه این امر به پایداری و استمرار نیاز دارد؛ پایداریای که راه خود را با نسل جدیدی که «نسل طوفان» نامیده میشود، پیدا خواهد کرد. و ما، چه پیش از دشمن، چه پس از آن یا همزمان با او، خواهیم فهمید که مجازات عادلانه این دولت، حکومت، مردم و نهادهایش، اقدامی عادی نیست؛ بلکه یکی از پرهیاهوترین رویدادهای تاریخ خواهد بود؛ رویدادی که تاریخ از آن بهعنوان یکی از روشنترین جلوههای عدالت یاد خواهد کرد. اکنون روشن شده است که مبارزه با دشمن اشکال گوناگونی دارد.
اما آنچه مقاومت در لبنان و فلسطین به آن نیاز دارد، اقدامی از نوعی متفاوت است؛ اقدامی که در آن، برخی از خبیثانهترین و دردناکترین اقدامات دشمن مورد شبیهسازی قرار گیرد و شناخت بیشتری از همه ابعاد این دشمن به دست آید؛ شناختی که تمام جامعه آن و همه درهای آن را دربرگیرد و راه ورود به اتاقهای خانه کاغذیاش و نفوذ به ذهنش را پیدا کند.
هدف از این کار، رمزگشایی از ایدئولوژیای که آن را منسجم و قدرتمند نگه داشته، نیست؛ زیرا این تلاشی بیفایده است. بلکه هدف، رسیدن به همان نقطهای است که او زمانی به آن رسید؛ هنگامی که وارد ذهن ما شد. او صرفاً آنچه را که ما میگوییم نشناخت، بلکه به بخشی از دستور کار ما، سازوکارهای فعالیت ما و حتی انتخاب ابزارهایمان تبدیل شد. در آن صورت، ما نیز نوار مشابهی خواهیم داشت؛ نواری به ضخامت تمام کتاب تاریخ، نه صرفاً در اندازه یک برگ کاغذ؛ نواری که از آن اقداماتی بیرون خواهد آمد که حق هر کسی است که در زمین عدالت را طلب میکند. و تنها در آن روز است که میتوانیم در برابر آرامگاه سیدحسن بایستیم؛ نه برای قرائت فاتحه و ریختن اشک، بلکه برای ادای احترامی واقعی به یاد و خاطره کسی که همچنان شاهدی بر حقانیت مقاومت و توانایی آن برای تحقق پیروزی است.

او را در قاب تلویزیون، همانگونه که بود، دیدم
عبدالجواد طهرانی هم در «شعوبا» با توصیف شهید مقاومت و اینکه که سیدحسن نصرالله به لطف و مدد خداوند، توانست بیستسال صلح را برای مردم لبنان به ارمغان بیاورد، نوشت:
سابرینا مروین، در ذیل مدخل «شیعیان لبنان» در دانشنامه ایرانیکا، مینویسد: «شیعیان ساکن جنوب، نخستین قربانیان بودند.»
این چند کلمه، واقعیتی عینی از آن چیزی است که شیعیان لبنان در این پنجاه سال اخیر دیده و چشیدهاند. نه اینکه پیش از این وضعیتشان بهتر از امروز بوده باشد؛ مسئله، وجود مستقل و با عزت آنان در سرزمینی است که در آن بتوانند در جامعهای مبتنی بر سنت و دین خود زندگی کنند؛ آنها که از دوران عثمانی و مملوکی به قتل و غارت خو کرده بودند، برای آنکه از قتلعام ترکان عثمانی در امان بمانند، نام خود را به اسمهای مسیحی تغییر میدادند.
اما چه شد که جمعیتی چنین تحت فشار و مظلوم، ناگهان به صدر اخبار جهان بدل شد؟ گویی هرگز قرار نبود چنین اتفاقی رخ دهد، و حال میدیدیم کسانی را که تا چندی پیش، برای زندهماندن، ناگزیر بودند نازلترین مشاغل جامعه را برعهده گیرند تا لقمهنانی برای نمردن داشته باشند، اکنون، پس از شصت سال ناتوانی احزاب و کشورهای گوناگون، توانستهاند بر «اسرائیل» متوحش، در تپههای نهچندان سر به فلک کشیده جنوب لبنان، پیروز شوند.
مرکاواهایی که آتش گرفته و رها شدهاند، و کلیپهایی که در سطح جهان دستبهدست میشوند؛ گویی نفسی دوباره در ریههای جهان اسلام جاری شده است.
در این میان، صدایی بود که میتوانست همهچیز را به همهکس برساند؛ صدایی بلند و رسا، گرم و نافذ، چنانکه گویی هر که آن را میشنید، صاحب آن صدا را از خود میدانست. سید حسن، در میانه فقر و غنا، در تضاد میان دشمن و هموطنی که نهتنها فرقی از دشمن نداشت، بلکه از او نیز دشمنتر بود، رشد کرد و سرانجام در اوج خود به شهادت رسید.
مهند حاجعلی، دکترای سیاست تطبیقی و معاون پژوهشی مرکز کارنگی، میگوید: «نصرالله سازمان را کنار هم نگه میداشت؛ او چسب سازمان بود.»
به یاد دارم در دوران کودکیام، در سال 2014، وقتی در لبنان بودم، تحولات منطقه و درگیریهای سوریه چنان گسترش یافته بود که کاملاً بر زندگی و روان مردم آن روزگار سایه انداخته بود، و هر کس در پی آن بود که بداند چه خواهد شد.
در آن روزگار پرهیاهو، وقتی اعلام میشد که سید امشب از طریق پخش زنده صحبت خواهد کرد، ناگهان شور و شعفی در میان همه پدیدار میشد؛ گویی قرار بود با سخنان سید همه مشکلات حل شود و هرچه هست، در یکچشمبههمزدن، نیست شود. همه، دقایقی پیش از سخنرانی، آماده میشدند؛ هرکس هرکجا که بود، خانه، کافه، خیابان و… وقتی سید سخن میگفت، گویی دیگر مشکلی نبود، چون او میدانست چه باید بکند؛ هم میدانست و هم میگفت؛ گویی پدری بود که قرار بود همه مشکلات را حل کند. من که در آن زمان کودکی نهساله بیش نبودم، حیران و متعجب میشدم که چرا همه این چنین او را دوست دارند؛ مگر او چه داشت؟
اکنون، با گذشت دوازده سال از آن زمان، و با رسیدن دومین سالگرد شهادت ایشان «شهید سیدحسن نصرالله» میتوانم با قطعیت بگویم که او، به لطف و مدد خداوند، توانست بیست سال صلح را برای این مردم به ارمغان بیاورد؛ صلحی که در هیچ دوره تاریخی دیگری بدان اطمینان نداشتند. مردمانی که روزی به دست افراطیهای مملوکی قتلعام میشدند، و روزی دیگر به دست کینهتوزی سیاستمداران عثمانی، اکنون نهادی مستقل، با عزت و همراه با تفاهم با دیگر گروهها داشتند؛ نهادی که هدفی مقدس و وجودی برای خود قائل بود، و موجب رونق زندگی، معاش و استقرار سرزمین مردم شده بود. همه اینها ناشی از وجود ایشان بود.
اما نکتهای که همواره جذابیت ایشان را برای من بیشتر میکرد، جامعیت ایشان بود، آن هم در فضای چندپاره لبنان؛ بهگونهای که با وجود آن همه سابقه مجاهدت، باز هم به سادگی با گروههای گوناگون قومی و دینی نشستوبرخاست میکرد، و میتوانست دلهای آنان را نیز در راستای حفظ کشور و عزتش همسو کند.
امروز که این را مینویسم، تنها دو روز به سالگرد شهادت سید مانده، و خود به چشم میبینم که چگونه در میان جامعه علاقهمند به مقاومت و حفظ جامعه اسلامی، شور و شعفی همهجا را فراگرفته است. هر کس میکوشد به قدر توان خود، آن دین عظیمی را که سید بر گردنش دارد جبران کند. جوانانی که سنشان به بیستوپنج سال هم نمیرسد، بهخوبی میدانند سید که بود؛ چراکه از کودکی با سخنرانیهای او بزرگ شدهاند، و در کشاکش تحولات منطقه، این چهرهای که پیش رویشان بود، به آنان اعتماد و ایمان به خداوند میبخشید. آنان که خود به چشم خود تمام آن روزگار را دیده بودند، اکنون این را نیز دیدند که چگونه، برای کشتن او، هشتاد تن بمب از آسمان بر آن محله فروریخت و همهچیز را نیست کرد. مگر کشتن او چقدر اهمیت داشت که هشتاد تن مواد منفجره لازم بود بر آن منطقه ریخته شود؟
از زمان شهادت ایشان، هرچند روحیه شهادتطلبی تاکنون باعث تقویت مقاومت بوده، و هزاران جوان شیعه و غیرشیعه که همه شیفته ایشان بودند در حال دفاع از خاک خود و خاک اسلاماند، اما این درد فراغی که بر مردم آن منطقه، و همه اشخاص علاقهمند به او وارد شده، هرگز تسکین نیافت. هنوز، هرگاه با آنان سخن میگویم، درمییابم که همچنان منتظرند تا سید بار دیگر از میان آن قاب با آنان سخن بگوید. سرودهایی که در این چند ماه اخیر ساخته شدهاند، خود گواه این سخناند که این جوانان چگونه سید حسن را پدر خود میدانستند؛ پدری که میتوانست در کنارشان باشد، مشکلاتشان را حل کند و راهنماییشان کند.
در ادامه، جایگاه سید حسن را از نگاه دشمنان، متخصصان و دیگران میآورم:
1. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر سفاک رژیم صهیونیستی:
«حذف (سید حسن) نصرالله شرطی ضروری برای تغییر موازنه قدرت در منطقه برای سالهای آینده بود.»
2. جبران باسیل، رهبر جریان آزاد ملی:
«از دست دادن سید حسن نصرالله، ضایعهای برای همه ما و برای سراسر لبنان است.»
3. آنالنا بربوک، وزیر امور خارجه وقت آلمان:
«کشتهشدن نصرالله سراسر لبنان را با خطر بیثباتی مواجه میکند.»
4. فواز جرجیس، استاد روابط بینالملل در LSE:
«نصرالله قلب تپنده حزبالله بود.»
5. اورنا میزراحی، پژوهشگر مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل:
«نصرالله گاهی «صدای عقلانیت» بود؛ او جنگ فرسایشی و کنترلشده با اسرائیل را ترجیح میداد و حزبالله را از بهکارگیری تمام توان زرادخانه قدرتمندش بازمیداشت.»
6. جفری فلتمن، سفیر پیشین آمریکا در لبنان و پژوهشگر بروکینگز:
«شریک ایران، بیش از آنکه نیابتی ایران باشد.»
7. دانی آیالون، دیپلمات و سفیر پیشین اسرائیل در آمریکا:
آیالون در زمان جنگ 2006 نصرالله را چنین توصیف کرد: «زیرکترین رهبر جهان عرب ــ و خطرناکترین.»
8. دنی سیترینوویچ، افسر پیشین اطلاعات نظامی اسرائیل:
«در هر سناریویی، تهران برای تثبیت مجدد حزبالله و بازسازی نیروی آن تلاش خواهد کرد؛ اما بدون نصرالله این کار بسیار پیچیده خواهد بود.»
9. دانیل سوبلمن، استاد دانشگاه عبری اورشلیم:
«نصرالله، هم در داخل و هم در سطح منطقه، شخصیتی بزرگتر از زندگی بود؛ رهبری بسیار کاریزماتیک و خطیبی درخشان.»
10. بروس هافمن، متخصص تروریسم، دانشگاه جورجتاون:
«نصرالله بهسبب کاریزمای بیچونوچرایش بهعنوان خطیبی قدرتمند، توان سازماندهی عظیم، دوراندیشی، فروتنی و دینداریاش توانست این تحول را رقم بزند.»
و در پایان:
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

انتهای پیام/